برای لحظه ای، از تمام آن چه که تو را می آزرد رها می شوی . چشم هایت را می بندی، خودت را می بینی که بر سر کوره راهی پر پیچ و خم ایستاده و نظاره گر ترس های کودکی ات هستی که می دوند و از تو دور می شوند. ص الهه بهشتی...
تو می روی چنانکه بادها میآیندچنانکه امواج، سخت بر ساحل می کوبندچنانکه دیگر کسی آواز نمی خواندچنانکه کوه ها،متلاشی می شوند.تو می روی، چنانکه گویی خدا در خواب استچنان که مرگ با شوقی وصف ناپذیربر الهه بهشتی...